اشکستان

صفحه خانگی پارسی یار درباره

اگر نامه‌ام به نام تو آغاز می‌شد،

    نظر

اگر نامه‌ام به نام تو آغاز می‌شد، اگر دفترم با یک اشاره تو باز می‌شد، اگر دست‌هایم با نفس تو گرم می‌شد، اگر دلم با لبخند تو نرم می‌شد، اگر پشت درهای بسته نبودم و اگر از روزگار خسته نبودم، باز می‌توانستم همسایه یاس باشم یا هم‌بازی پروانه‌ای با احساس باشم.
اگر دیوارهای سرد روبه‌رویم قد نمی‌کشیدند، اگر بادهای ولگرد سیب‌هایم را از شاخه نمی‌چیدند، اگر آرزوهای ریز و درشتم پرپر نمی‌شد، اگر گوش فلک کر نمی‌شد، اگر همه رودخانه‌ها آرام بودند، اگر زمین و زمان رام بودند، اگر لباس فطرتم آلوده نیرنگ نمی‌شد و اگر دل دریایی‌ام سنگ نمی‌شد، باز می‌توانستم با ستاره‌ها تا صبح بیدار باشم یا عاشقانه در حسرت دیدار باشم.
اگر افتادن برگ را باور می‌کردم، اگر آمدن مرگ را باور می‌کردم، اگر از عشق غافل نمی‌شدم، اگر این همه عاقل نمی‌شدم، اگر تپش قلب تو را فراموش نمی‌کردم، اگر فانوس‌های خاطره را خاموش نمی‌کردم، اگر با اتفاقی که افتاده نمی‌رفتم و اگر از یاد تو چون باد نمی‌رفتم، باز می‌توانستم با تو آغاز شوم یا درون غنچه بمانم و راز شوم.
اگر کوچه‌های زندگی بن‌بست نبود، اگر دل ساده‌ام بت‌پرست نبود، اگر پیوسته سبزه‌ها و درختان را دعا می‌کردم، اگر نیمه‌شب‌ها تو را صدا می‌کردم، اگر از همه جا بی‌خبر نمی‌شدم و اگر بسته کاش و اما و اگر نمی‌شدم، باز می‌توانستم نام تو را به زبان بیاورم یالااقل دستی به سوی آسمان بیاورم.

................................

خدایا خیلی دلم برای روزای با تو بودن تنگ شده

اما جه کار کنم

غرق تو گناه شدم

دیگه آدم نیستم

فقط خودت میتونی کمکم کنی

پس تنهام نذار


نونوایی

    نظر
نونوایی
سه شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۶

خسته و کوفته از دانشگاه داشتم میومدم خونه. از فرط خستگی از بوق کامیون تا جیک جیک گنجشک همه واسم عذاب آور بود. بالاخره تسلیم ماشین های خطی که دم غروب چون مسافر زیاده فقط دربستی می برن شدم و اومدم خونه.

-         :سلام.عزیز

-         سلام، خوبی؟ دیر کردی؟ تا الان دانشگاه بودی؟ چه خبر؟ زنگ می زدی تا یه جاهایی میومدم دنبالت . . . . (مامانها رو که دیدین همین که از در می ری تو پشت سر هم یه سری سوال تکراری می پرسن. جالبه که اصلاً‌ منتظر جواب هم نمی شن! مادرن دیگه، قربونشون برم) . . . . امروز سبزی فروش نیومد،‌ واسه شام سبزی ندارم. نونم نداریم، قربونت برم تا لباستو در نیاوردی، برو نون بخر و بیا.

منم که وقت اومدن صف نونوایی رو دیده بودم، تا اونجایی که جا داشت گردنم رو کج کردم تا شاید دل سرکار به رحم بیاد. ولی افاقه نکرد. چاره ای نبود باید می رفتم. اصلاً حوصله هیچی رو نداشتم. دونه های تسبیح هم بدون اینکه ذکری بهشون ببندم، بی معطلی و در اوج بازی گوشی از زیر انگشتام سر می خوردن و می افتادن روی هم. اون ساعت فقط یه تافتونی تو محلمون بازه. وقتی منم رفتم ته صف شد یه صف 13 نفره. البته بدون احتساب صف یه دونه ای ها! ما هم واسه اینکه حوصله مون سر نره، گفتم که حالا که بیکارم بیام مردم رو سوژه کنم. با دو سه نفری سر صحبتو باز کردیم،‌ولی به حالمون توفیری نکرد. همه از ما خسته تر بودن و احتمالاً‌ همه از رو اجبار نون می گرفتن. منم که پایه پیدا نکردم بی خیال شدم. سه چهار نفر مونده بود نوبتم شه. هنوزم دنبال سوژه بودم که چشمم خورد به نونواها. یکی خمیر رو وزن می کرد. یکی خمیر رو شونه می کرد. اون یکی صافش می کرد رو اون متکاهه. یکی دیگه با یه شونه مخصوصی روش رو سوراخ سوراخ می کرد. تا می رسید دست شاطر. شاطر هم محکم می کوبیدش به دیواره تنور تا خوب بچسبه. نون گندم.

گندم مال مردم ای خدا، نونش ماله...

یادش بخیر قدیم ندیما! چه شعرایی می خوندن. نون گندم. گندم.

پدرم روضه ی جنت بدو گندم بفروخت

عجبا! گندم! چه داستانی داره این گندم.اونجا که آدم بود گندم حروم بود. حالا اینجا که ما هستیم نون گندم حلاله.نون خالی که نمی چسبه. یه چیزی هم باید کنارش باشه، هیچی آب انگور نمی شه! وقتی رفتیم اونور هم آب انگور حلاله! آب انگور هم مکافاتیه ها! همون طور که نون گندم واسه آدم حروم بود. آب انگور هم واسه ما. آدم نون گندم خورد از بهشت انداختنش بیرون. ما اگه آب انگوری بخوریم چی؟ خدا تخفیف داده گفته 40روز اصلاً کاری به کارت ندارم. هر غلطی که می خوای بخور! فراموشت کردم.

آب انگور! اونم هم حکایت ها داره.... فعلاً به نونم برسیم که داره از تنور در میاد. حالا مونده تا آب انگور. به نظرت اشتباه نگفتن که نون از تو آتیش در میاد؟ به نظر من که هر چی آتیشه از نون بلند می شه! مردم بدبخت رو هم از آب انگور خوردن میندازه!

-         : آقا چی کار می کنی؟! اگه نون نمی خوای بیا کنار ما نونمونو بگیریم.

-         : بنده خدا! به سر و وضعش نمی خوره که خل باشه! حتماً عاشق شده!

-         : ببخشید! حاجی تو هم گیر دادیا! عاشق کدومه، چرا فحش می دی؟ خوابم برده بود.

-         : تو چرا فحش می دی؟ حاجی هم خودتی!

اصلاً حواسم به صف نون نبود. صف مردمی که مثل خودم به اجبار نون می گیرن. تقصیر خودمون که نیست، نمی فهمیم!!

یا علی.


معصومه اى را در غریبى و غربت همچون زینب درپى برادر یافتم...

    نظر

السلام علیک یا بنت موسى بن جعفر(ع)

معصومه اى را در پاکى و معنویت یافتم، معصومه اى را در غریبى و غربت همچون زینب درپى برادر یافتم. «یا اخت ولى الله» معصومه اى را که نشانه قبر مادرش بود یافتم. «یا بنت فاطمه (س)» معصومه اى را که بوى مدینه و غریبى تنهایى بقیع را به همراه داشت یافتم. «یا بنت الحسن (ع)» معصومه اى را که پیام آور مظلومیت و غربت کربلا بود یافتم «یا بنت الحسین (ع)».

حال به خود مى بالم واحساس آرامش مى کنم که تو را یافتم، باز به خود مى بالم که در سرزمینى متولد شدم که خاکش بوى بهشتى را مى دهد که وعده خدا بخاطر قدومت به مردمان این سرزمین وارد شده است که «من زارها عارفا بحقها فله الجنة» .

یا« عمة ولى الله »پى بردن به اسرار وجودت بسیار سخت است و هیچ قلمى و مغز شاعرى نمى تواند آن طور که شایسته توست بگوید و بنویسد و هیچ اشکى نمى تواند زخم غریبى و دورى برادرت را تسکین دهد واین تویى تسکین دهنده دردهاى غریب.

اگر تو نبودى کبوتران، پرواز عشق سر نمى دادند و این چنین دلربایى گنبد نیلگونت نمى شوند .

چه زیباست آن لحظه اى که عاشقانت مسحور جمال کبریائیت مى شوند ودر پى نسیم رحمت و شفاعتت سرمست، که «عرف الله بیننا و بینکم فى الجنة» .

وجود، همیشه سرشار کرامت توست و از وجود شماست که درهاى بهشت به رویمان گشوده است .

«یا فاطمه اشفعى لنا فى الجنة»


به بهانه میلاد خجسته کریمه اهل بیت علیهم السلام و دهه کرامت...

    نظر

گاهی آنقدر در آب هستیم که دنبال آب می‌گردیم. گاهی آنقدر موردی که با آن روبرو می‌شویم عظیم است که آنرا درک نمی‌کنیم. اگر چشم خود را در فاصله‌ی اندکی به یک متن سفید رنگ بسیار بزرگ بدوزیم نمی‌توانیم آنرا بخوانیم و جز سفبدی چیزی نمی‌بینیم، ولی اگر چند متر و یا شاید هم چندصدمتر به عقب برویم متوجه مطلب بزرگی خواهیم شد. کرامات زیادی برای بانوی بزرگ ایران حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها ذکر شده. از سال‌های دور تا کنون. از علمای ربانی گذشته تا دختر فلجی که چندی پیش شفا می‌گیرد، اما به راستی مهمترین کرامت این بانوی کرامت چیست؟ شاید اگر بخواهیم کمی بازتر ببینیم باید اشاره بکنیم به نفس حضور حضرت در قم که باعث بوجود آمدن مرکز علم و فقاهت یعنی حوزه علمیه و تربیت بزرگانی در این مرکز شد و باعتث نشر اسلام گشت. شاید باید اشاره کرد به این که سکنی گزیدن ایشان سبب رونق شهر قم برای اهل ولا شد و مأمن مومنان گشت. اما به نظر می‌رسد با این همه کتاب و دفتر ثبت کرامات برای حضرت، هنوز مهمترین کرامت ایشان مغفول مانده. هرچند شاید از جهتی این بزرگترین در راستای کرامات دیگر حضرت قرار گیرد، اما بی‌انصافی است که نظر لطف ایشان را برای این جریان نادیده بگیریم. و این کرامت بزرگ چه می‌تواند باشد جز شروع انقلاب اسلامی مردم ایران برای رسیدن به انقلاب جهانی مهدی موعود ارواح ماسواه لتراب مقدمه فداه؟ آیا نه این است که 15خرداد42 در جوار و زیر نظر کرامتش با رهبری کسی که خود را مفتخر به لقب قمی بودن می‌دانست جرقه‌ای شد برای سرآغاز این انقلاب اسلامی. این انقلاب خواستگاه و شروعش را مدیون خون‌های ریخته شده در جوار حرم این کریمه و علمای مورد لطفش در حوزه علمیه‌ همسایه با حرمش می‌داند. جز این است که اگر نبود این خانم کریم و عزیز و معصوم شعله عشق معارف الهی در دل‌ها زنده نمی‌گشت و در جان مردم ولایت پرور قم رخنه نمی‌کرد. البته حق ناشناسی است که این ولایت پذیری را درس این خانم به مردم ندانیم؛ چونکه عشق و ولایت پذیری به امام بود که ایشان را آواره بیابان و غربت کرد و خواست ایشان و حکم محتوم الهی بود که به این دیار رهنمون ساخت. تا فرزند جدش و منعم ار خوان کرامتش،‌ سبب آماده سازی انقلاب و ظهور مهدی موعود این خاندان گردد.


به یاد شهید محمد عبدی شهادت 1378 ایرانشهر.

از من آدرس دیزی سرا می خواست که بره دیزی بخوره، خیلی هم اصرار کرد که یه جایی ببرمش که 1000 تومن بیشتر ازش نگیره!!

گفتم: رفیق منو قبول داری؟

گفت: زیاد نمی شه که شناختمت،‌ولی آره قبولت دارم.

گفتم: پس هیچی نگو دستتو بده به دستم و با من بیا.

گفت: کجا؟

نگاش کردم و خندیدم.گفتم: همین الان بهت گفتم چیزی نپرس.

سوار ماشین نشدیم چون راهی نبود. فقط باید اراده می کردیم که بریم. پسر خوبی بود و خوب می دونستم دردش چیه و دواش کجاست. بردمش مغازه مش رسول(مشهدی رسول). هم می شد بهش بگی بقالی هم عطاری هم آجیلو خشکبار و هم ترشک و لواشک. ولی قره قروتش حرف نداشت. هیچ کس سن مشدی رو نمی دونست از بابا بزرگم هم که می پرسم می گه از وقتی اومدیم تو این محل مغازه مشدی همین جوری سر پا بود. آدم خیلی عجیب غریبی بود. من هر بار که می رم پیشش کار نداره که من چی می خوام خودش دست می کنه تو خرجین و بهم شیره انگور می ده. چه بگم بستنی می خوام یا اخیراً هم رانی می خوام اون به من شیره انگور می ده. فقط یه بار بهم قره قروت داد. به قول خودش خیلی شیطونی کرده بودم و خواست مثلاً‌ ادبم کنه.

سرتونو درد نیارم. رفتیم در مغازه مشتی. گفت: پس کو دیزی؟

گفتم: هر چی که بخوای مشتی داره. سفارش بده (خواستم حالشو بگیرم).

رفت طرف ویترینه مشتی. گفت: حاجی می شه از این پسته خندون هات بچشم.

مشتی سرشو بلند کرد. یه نگاه انداخت به محمد. همین که چهره اش رو دید لبخند زد ولی همین که منو دید دوباره اخم کرد.گفت: آقا محمد مغازه واسه خودتونه! هر چی می خوای وردار.از قدیم به من مشهدی می گفتم. خیلی وقت بود کسی بهم حاجی نگفته بود.معلومه اهل دلی!

محمد محو تماشای مشتی شده بود و نمی تونست ازش دل بکنه.منم اون موقع مث الان بچه بودم و بلا نسبت عین یابو به مشتی نگاه می کردم که این اسم محمد رو از کجا بلده؟!!

محمد گفت: بادام هم داری؟

گفت: دارم.

گفت: فندوق چی؟

گفت دارم.

گفت: از اون نقل ها که سر دامادها می ریزن چی؟

گفت: دارم.

.............

......

هی محمد می پرسید که اینو داری و اونو داری. مشتی هم می گفت دارم. انگار محمد داشت مشتی رو محک می زد که ببینه چی کاره است.

محمد گفت: عشق چی؟

مشتی چیزی نگفت. دوباره سرشو بلند کرد و به چشای محمد زُل زد.منم برگشتم به محمد خیره شدم. هیچی نمی فهمیدم و فک می کردم این دوتا دارن با هم کل کل می کنن. خیلی هم تعجب کرده بودم که مشتی که اینقد اهل یکی بدو نبود. چشای محمد سرخ سرخ شده بود.بازم نفهمیدم.

مشتی گفت: آقا محمد. اینو که خودت داری. واسه چی می خوای جنس منو ببری.بیا اینجا فهمیدم چی می خوای. رفت دست کرد تو  همون خرجینی که از تو همون به من شیره انگور میداد.دستشو زود بیرون نیاورد. کمی اینور و اونور کرد انگار می خواست از ته خورجینش چیزی در بیاره.بازم من نفهمیدم و فک می کردم که شیره انگوره.

مشتی یهو بلند گفت:داش محمد پیداش کردم.باید چشاتو ببندی. یه نگاهی به من کرد و گفت تو هنوز بچه ای برو بیرون.

محمد چشماشو بست و دستشو گرفت جلو.(از اینجا به بعدو محمد چن شب بعد واسم تعریف کرد).

تا تو رفتی بیرون بوی گلاب همه جا رو رفت. از بوی گلاب بهتر بود. قبلاً هیچ جا بوشو نشنفته بودم. که حاجی گفت: چیه بوش مستت کرد؟ حال کردی؟ ما این جنسا رو به هر کسی که نمی دیم.خیلی باهات حال کردم. دستتو بیار جلو.

دستمو بردم جلو دستمو گرفت. یه چیز گرمو نرمی (مثل گِل بود فقط گرم بود و از گل هم خیلی نرمتر) گذاشت تو دستم. دلم یه جوری شد. این احساسو نمی تونم بهت بگم چون نمی فهمی. گفتم: حاجی این چیه؟

گفت: به نظرت چی میاد؟

گفتم: نمی دونم.هر چیزی که هست باید چیز خوبی باشه.

گفت: حلوای تن تنانی،‌تا نخوری ندانی.

منم دیگه نتونستم دوام بایرم و همه حلوا رو یه جا خوردم.

.

.

تموم شد. مغازه حاجی تعطیل شد. دنیا تموم شد. مرگ بود، خوردم و تموم شد. از این زندان خلاص شدم.

.

.

از اون به بعد منم به مشتی می گم حاجی. تا که واسه ما هم فرجی بشه. که سر آخر حاجی به من گفت: شیدا تو باید شیدایی کنی و باید مست بشی. باید با این دنیا حال کنی.

یه شوخی هم کرد. گفت: حیف که منکرات گیر می ده!‌وگرنه واسه تو آب انگوری کنار گذاشتم. پس فعلاً به شیره دلت خوش باشه.

به یاد شهید محمد عبدی شهادت 1378 ایرانشهر.

 


    نظر



اصلا باورم نمی شد وقتی بطور اتفاقی خبر را شنیدم. قیصر امین پور هم رفت. هیچ وقت شعر دردش را از یاد نمی برم. مخصوصا وقتی به این جای شعرش می رسیدم که "دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست/ درد مردم زمانه است/ مردمی که چین پوستشان/ مردمی که رنگ روی آستینشان / مردمی که نامهایشان / جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند "

روحش شاد و خدایش بیامرزاد

درباره قیصر

---------------------------

درد نام دیگر من است.....

دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم
«چامه و چکامه» نیستند تا به «رشته سخن» درآورم
نعره نیستند تا ز«نای جان» برآورم
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم درد می کند
انحنای روح من
شانه های خستة غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه لجوج
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جداکنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگرمن است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

دکتر قیصر امین پور

گفت:احوالت چطور است؟

                 گفتمش:"عالی است مثل حال گل   

                                                     حال گل در چنگ چنگیز مغول..............."

                                                                                                       قیصر امین پور

 

دیروز

ما زندگی را

                     به بازی گرفتیم

امروز،او

             ما را...

فردا؟

                             (قیصر امین پور)


« این المنتقم»

جــلـوه جـنـت به چـشم خـاکیان دارد بـقـیـع

                              یــا صــفـای خـلــوت افــلاکـیــان دارد بقیع 

     مـی تـوان گـفت از گـلاب گـریـه اهـــل نـظر

                              صــد هـزاران چـشـمـه آب روان دارد بقیع  ...

 

أین المنتقم

 

8     (هشتم) شوال

 سالروز تـخــریــب قبور متبرکه و مظلوم ائمه بقیع بر قطب عالم امکان

مهدی موعود (عج) ، مقام معظم رهبری و شیعیان عالم تسلیت باد .

سالهاست که زایران غریب بقیع بر دیوارهای مخروبه و غم آلود آن تکیه

میزنند و در ورای لعن و نفرین بر وهابیون نجـس و رهبران این سلفی های

بـی دیـن که اسلام را ازهمان ابتدا در سقیـفه به گمراهـی کشاندند ، با

اشکهای خود از خداوند قادر فقط یک چیز را طلب میکنند :

 

 

« این المنتقم»

                                

           أین المنتقم ...

                                                                            

                 أین المنتقم...

                                                                                                               

                                  أین المنتقم...

 

 

پروردگارا ! ما را از بلایای آخرالزمان حفظ فرما