اشکستان

صفحه خانگی پارسی یار درباره

برنامه ام چیه؟

    نظر
چند روز پیش یکی از دوستان داشت از برنامه های آینده اش می گفت.

                                                                                   آخرش پرسید " تو برنامه ات چیه؟"

      و من هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. احساس کردم دیگه اینجا کاری ندارم.

                                                                                                    خدایا چه زود سیر شدم.

داشتم فکر می کردم اگه الان یهو عجلم سر برسه و جناب عزرائیل بیاد بالا سرم؛ آقای شیطان با چی می خواد دم مرگ از راه بدرم کنه. چون اصلاً دوست ندارم غافلگیر شم.

پ.ن: در حین نوشتن آخرین خط به نظرم رسید که به احتمال زیاد اصلاً نمیاد. چون من خیلی وقته که با راه متعامد شده ام.

                                  خدایا سینوس ما را با صراط مستقیم به صفر متمایل بنما.


فک میکردم بزرگ شدم

    نظر
 

روز بدی نبود. بعد کلی سر و کله زدن با اساتید یا بعضاً «صمٌ بکم» سر کلاس نشستن و بعدش هم تا موقع اذان مغرب تو جلسه بودن،‌ کمی احساس رضایت داشتم که هی! امروزمون به بطالت نگذشت. راستی یادم رفت بگم بالاخره تو دانشگاه ما با رایزنی های بسیار نماز جماعت مغرب و عشا امروز کلنگش خورد. ما هم یه نماز فوری زدیم به کمرمون و راهی خونه شدیم.

تو راه دم در مغازه کنار دانشگاه (معروف به شاپور) دو سه تا بچه رو دیدم که داشتن تو سرو کله هم می زدن. از لباسایی که پوشیده بودن معلوم بود تو جیب هر کدومشون دو برابر جیب من پول هست. یا اگه هم نیست با یه اشاره به بابی یا مامی پر می شه. حدس می زنی سر چی دنبال هم می کردن؟!

تبلیغ پفیلا رو دیدین؟! که پیرمرده داره پفیلا رو با نوه اش تقسیم می کنه.«یکی مال من» و «یکی مال تو». خلاصه اینا یه پفیلا خریده بودن و خیلی با کلاس به همین صورت تقسیم بندی کردن و خوردن و از شانس بدشون آخرش یه دونه اضافی اومد و اینا سر همین یه دونه «ذرت بوداده» کلاس گذاشتن رو تعطیل کردن و افتادن به جون هم. آخرشم اون یه دونه قسمت آبی شد که گوشه خیابون جمع شده بود. همین که افتاد تو آب وایستادن همدیگه رو نگاه کردن. بعد چن ثانیه هر سه تاشون بغض کردن و دوباره شروع کردن به دعوا!

منم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهشون انداختم و یه لبخند ملیح تحویلشون دادم و رفتم. تو راه هی فک می کردم که چقدر زود بزرگ شدیم. انگار همین دیروز بود که با پسرخاله ها با کلی ذوق و شوق از مامان بزرگ( خدا رحمتش کنه) پول می گرفتیم یه پفک نمکی بزرگ  20 تومنی می خریدیم. همون جا رو پله های جلو مغازه یا اولین اختلاف سطحی که پیدا می کردیم (بعضاً کنار جوب)می نشستیم. همین طوری با همون دستای کثیفمون شیرجه می زدیم تو پفک. همین طور تند تند می خوردیم که از قافله جا نمونیم! سر آخر هم پفکی اضافه نمی امد که بخوایم سرش دعوا کنیم. پفک خوری که تموم می شد،‌قبل ازاینکه از جامون بلند شیم به سبک گربه های کنار جوب دستمون رو که تا مچ (و شاید تا آرنج) پفکی بود می لیسیدیم! تا اسراف نشه! شاد و خندون می رفتیم خونه که می دیدیم مامانامون دارن با مامان بزرگ بحث می کنن که شما بچه ها رو بد عادت می کنین! مامان بزرگم هم که الهی نور به قبرش بباره یه لبخند تحویلشون می داد و می گفت:« دستم هنوز بوی پوشک عوض کردن شما رو می ده، اون وقت شما به من می گین چی کار کنم، چی کار نکنم؟! برین کهنه هاتونو بسابین.»‌ یه چشمک هم به ما می زد. وقتی مامان بزرگ اینجوری پشت ما در میومد انگار تموم دنیا رو به ما می داد. ولی عوضش تا مامانامون می دیدن اوضاع به ضررشونه و نیش ما هم تا پشت هیپوفیزمون بازه، سریع گوشمون رو می پیچوندن و ما رو می انداختن تو اتاق و 2 ساعت حبس می خوردیم.

حالا واسه خودمون مردی شدیم. بزرگ شدیم، وقت سر خاروندن هم نداریم. تو همین افکار 20 دقیقه سر خیابون دولت منتظر ماشین بودم. که بالاخره یه پیکان زوار در رفته نگه داشت. بغل دستیم یه مرد 35 ساله بود که یه بچه ی تقریباً یه ساله که کاملاً (از ترس سرما) پوشونده بودش، بغلش بود. از لباس صورتی رنگش حدس زدم که دختر باشه. تا اینکه باباش روش رو باز کرد. وآآآآی اگه بدونی چه قد ناز و با نمک بود. از اون بچه هایی بود که دلت می خواد با دندون لپش رو از ته بکنی! روش به طرف من بود همین که چشماش با اون مژه های بلندش به نگاه من افتاد، نمی دونم چی شد که زد زیر خنده. خنده اینقد به صورتش میومد که دلم داشت ضعف می رفت. دو سه بار با انگشت به لپای آویزونش زدم اونم هی می خندید تا اینکه باباش متوجه شد. گفت چیه «پانته آ؟!‌ واسه چی می خندی؟!» پانته آ هم با چشم به من اشاره کرد و گفت «نی نی».

به خودم گفتم یه بچه ی ?? سانتی هنوز بهت می گه «نی نی» و تو می گی چه قد زود بزرگ شدم!

 

شیدا


هفته بسیج .خیابون شهدا .ما کجاییم

    نظر

بسیج شجره طیبه ست که در خاک جبهه روئیده است
بسیجی، سلام بر تو
که مروارید خاطرات همیشه زنده
شهامت و استواری را در صدف جانت پرورانده ای
عشق الهیت را ،قلب آسمانیت را  می ستایم 
هفته بسیج بر بسیجیان همیشه بیدار مبارک

.............................................


 

ببخشید خانم! خیابون شهدا همین‏جاست؟

شهدا ... !؟ نمى‏دونم، فکر نکنم!

ببخشید آقا پسر خیا ...

معذرت مى‏خوام ... دیرم شده ... قرار دارم .

آقا ... ببخشید ، آقا خیابون شهدا همین‏جاست؟

شهدا؟! راستش من چندسالى نیست این‏جام . بعید مى‏دونم همین باشه!

ممنون!

محسن گیج‏شده بود . همه چیز عوض شده . انگار که یک قرن از آن سال‏ها که در این شهر بودند، مى‏گذرد . آدم‏ها! حتى آدم‏هاى این شهر هم عوض شده‏اند، آدم‏هاى این خیابان! توى فکر و خیال بود که هوار یک پسر جوان او را به خودش آورد .

هى آقا مگه کورى؟ پاى منو له کردى .

محسن نگاهش به پسر که موهاى وزوز روغن‏خورده داشت، افتاد . نتوانست تشخیص دهد چیزى که پسرک پوشیده، تى‏شرت است‏ یا زیرپیراهن . به طرز مسخره‏اى تنگ و چسبناک بود . بازوهاى درشت و استخوانى پسر را که از زیر نیم وجب آستین رویش مى‏دیدى، ترس برت مى‏داشت و شلوارى که دلت مى‏خواست‏بدانى چند ساعت‏براى پوشیدنش وقت صرف کرده و اصلا با این تنگى چطور با آن قدم برداشته!؟ رد بازوهاى استخوانى پسر را که گرفته به انگشتانى باریک و سفید با ناخن‏هاى بلند که لاک مشکى خورده بود و یک انگشتر نقره با نقش جمجمه رسید که به سختى توى انگشت‏هاى درشت پسرک قفل شده بود . با خودش فکر کرد که چه چیزى مى‏تواند این دست‏هاى قفل شده را از هم باز کند؟ نگاهش که به چهره‏ى دخترک افتاد، یک آن، جاخورد .

اما نه ... درست دیده بود . شبیه‏ترین چهره به نقش ابلیس که دیشب توى تئاتر دیده بود . خط چشم درشت مشکى که یک بند انگشت از انتهاى چشم‏ها بیرون زده بود، با سایه‏اى بنفش که هولناکى چشمش را دو برابر کرده بود و لب‏هایى که زیر آوار رژلب مشکى دخترک داشت‏خفه مى‏شد . نگاهش که به لباسش خورد، دیگر نخواست آن‏جا بماند . عذرخواهى کرد و به سرعت از آن‏ها دور شد .

مغازه‏ها همه طور دیگرى شده بودند . ویترین‏هاى پرزرق و برق با دالان‏هاى تاریک و کوچک . یک دسته دختر با صورت‏هاى آرایش کرده از روبرو رد مى‏شوند . صداى خنده‏هایشان را از بیست قدمى مى‏توانستى بشنوى . از کنارش که رد شدند، بوى تند ادکلان‏هاى آمریکایى‏شان مى‏خواست‏خفه‏اش کند . به راهش ادامه داد . کم کم داشت‏به این صحنه‏ها عادت مى‏کرد . دستهاى به هم قفل شده، دسته‏هاى دختران یا پسران جوانى که تشخیص باهم یا بى‏هم بودنشان دشوار بود .

به پاساژ که رسید، دهانش بازماند . همه چیز چقدر زود اتفاق افتاده بود . چندین سال پیش اصلا اثرى از این ساختمان‏هاى شیک و بلند نبود، اما حالا چند قدمى به طرف پاساژ برداشت، ترجیح داد برگردد . بوى تند سیگارهاى خارجى که با ادکلان‏ها و مواد آرایشى مخلوط شده بود، حالش را بد مى‏کرد . دیگر خودش هم داشت مطمئن مى‏شد که اشتباه آمده . دلش مى‏خواست هرچه زودتر از آن‏جا دور شود .
تا بلوار راه چندانى نبود، اما تحمل یک قدم دیگر در این خیابان برایش دشوار بود . دلش گرفت . یاد خیابان شهدا افتاد . چه ساده و بى ریا بود . چقدر قدم زدن در آن را دوست داشت .

به زحمت از لابه لاى موتورها، ماشین‏هایى که مثل اسب رم کرده مى‏تاختند، گذشت تا به آن‏طرف خیابان رسید . دلش مى‏خواست جلو اولین تاکسى را بگیرد تا یک ‏راست‏به هتل برساندش . پیکان سفید مدل هشتاد قبل از بقیه پیداش شد . محسن نفس راحتى کشید و سریع برایش دست تکان داد .

•بلوار!

ماشین چندقدم جلوتر ترمز کرد . سهراب به طرف ماشین رفت . صداى موسیقى تکنو تمام محوطه را پرکرده بود . ماشین آرام آرام جلو رفت . محسن سرجایش ایستاد . تازه متوجه دخترک جوانى که چند متر جلوتر از او قدم برمى‏داشت‏ شد و راننده‏ى جوان که هماهنگ با قدم‏هاى او ماشین را به جلو مى‏راند و از داخل ماشین چیزهایى مى‏گفت .
محسن سرش را برگرداند . چند ماشین با سرعت از مقابلش رد شدند;

 •بلوار؟ 

 •بلوار؟ 

 •مستقیم ...

نگاهش را دوباره به سمت پیکان مدل هشتاد کشاند . هنوز در همان حال بود . فقط چند متر جلوتر ... چند قدم به طرفش برداشت . نگاهش را به راننده‏ى جوان انداخت . موهاى وزوز آغشته به روغن با پیراهن چسبناک که ... محسن دیگر داشت‏حالش به‏هم مى‏خورد . احساس کرد چقدر هواى این‏جا آلوده است . چقدر تهوع آور است . جلو اولین تاکسى را گرفت

 • دربست!

توى ماشین که نشست ‏یک نفس عمیق کشید . صداى اصفهانى فضاى ماشین را پر کرده بود:

زین‏گونه‏ام که در غم غربت‏ شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران، غریب نیست

دلش مى‏خواست زانوهایش را بغل بگیرد و یک دل سیر گریه کند .

کاش این‏جا هم مثل خیابان شهدا بود . کاش آن آدم‏ها این‏جا بودند . حتى از بچه‏هاى مسجد هم خبرى نیست . تاکسى آرام آرام مى‏رفت و محسن گوشه و کنار خیابان را به دنبال لااقل یک نگاه آشنا مى‏گشت . از جایش پرید! حس کرد چیز آشنایى به چشمش خورده . برگشت و به عقب نگاه کرد . یک بار دیگر به تابلو خیره شد . « بیمه ایران شعبه ... (شهداء سابق) » ماشین آرام آرام به جلو مى‏رفت و محسن همین‏طور مات و مبهوت به نام شهدا که دورتر دورتر مى‏شد، چشم دوخته بود . صداى اصفهانى توى فضا پیچید .

گـم‏گشتـه‏ى دیـار محبـت کجــــــا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست ...


یا امام رضا دیوونه اتم.

    نظر

حضرت رسول اکرم(ص) فرموده اند که پاره ای از تن من در زمین خراسان مدفون است و هر غمناکی او را زیارت کند حق تعالی غمش را زایل نماید.

.

.

غسل می کنی. جامه پاک می پوشی. خودت را معطر می کنی. بسیار یاد خدا می کنی . الله اکبر می گویی. حواست باشه که سرت رو بلند نکنی. به گنبد نگاه نکنی!

گامهای خود را کوتاه بر می داری.حتماْ قبل از اینکه بگم خودت پاهایت را برهنه کردی! زیر لب هی می گی امام رضا خیلی دوست دارم. فلکه آب رو رد می کنی می رسی به باب الرضا. اگه حال داری بر گرد.برگرد عیبی نداره! با احتیاط به طرف فلکه آب برگرد.فلکه آب رو برو سمت راست. برو تا برسی به باب الجواد. آخ! اینجا چه حالی داری! انگار تمام دنیا زیر پات. ولی بازم سرت رو بلند نکن. می دونم چشمات خیس خیس شده. اشک از روگونه هات سر می خوره و میریزه رو سنگ های رو زمین باب الجواد. بذار اشکت بریزه. یادت باشه هر چی اشک داری از  باب الرضا داری!

هنوزم باید گام هات رو کوتاه برداری. رسیدی یه باب الجواد. تمام وجودت پر شده از عطر حرم. تند تند نفس می کشی. نه! نفست به شماره افتاده. آروم سرت رو بلند کن. به گنبد نگاه نکنی ها! رو دیوار یه نوشته است. با من بخون:

 

اللهم انّی وقفت علی باب من ابواب بیوت نبیک صلواتک علیه واله...


واعلم انّ رسولک وخلفائک علیهم السلام اَحیاءٌ عندک یرزقون،

 

یرون مقامی ویسمعون کلامی و یردّون سلامی...


وفتحتَ باب فهمی بلذیذ مناجاتهم...

.

.

سرت رو بلند کن به گنبد نگاه کن. نگاه کن. خجالت نکش اومدی مهمونی. صاحبخونه اذن داد. داد بزن بگو:

 

یا امام رضا دیوونه اتم.


به یاد دلتنگی هایم که هنوز ...

    نظر
 

بسم رب

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بنشینند بنشانند

نیمه شب است و فقط سکوت . دیگر صدایی نیست جز صدای قلم که بر صفحه کاغذ ساییده میشودو اپری را بر روی آن نقش میاندازد.

نیمه شب است و فقط سکوت است و سکوت است و زنده شدن افکار پریشان و سرگردانم و این جاست که برخی خاطرات جوهره قلبت را مانند جوهر قلمت بیتاب میکنند و آتشفشانی از بغض را در معرض انفجار قرار میدهدو سر گردانی در این میان و در بین این همه کدام را آزاد کنی و داغ کدامین را زنده گردانی؟

نیمه شب است و سکوت است و بی تابی ذهن و یاد اوری خاطرات که طعم شیرین آن ملموس است که به ناگاه به تلخی میگراید و باز هم به او فکر میکنی ....

نیمه شب است  و این جا دگر تنها هستی و کسی نیست که اشکت را ببیند و که طعم سخت شکست بر آن نقش بسته وتنهایت گذارده

نیمه شب است و صفحه خاطراتت دیگر حاضر به ورق خوردن نیست و این بار ملامتت میکند که دیگر حاضر به از دست دادن خاطرات او نیست

این جاست که در میمانی آیا بنویسی یا  فرار کنی دیگر بهانه ای نیست و به اندک بها بهانه را از دست دادی

تو محکومی و حکمت بی حکمت نیست . این جاست که باز هم دل به قلم میسپاری و اشکهایت را جوهر قلمت میکنی و هر انچه از کلمات را که مینگاری  ومینگارد  اشک توست و کاغذت اشکستان است

حرف هایت در اشکستان غوطه ورند  و در این میان خاطات تو و اوست گه گمشده ای در این دریای بیکرانه احساسات میل به فراموشی دارند. و مگر فراموش میشود؟

اشک هایم برای اوست و اشکستان دلتنگی ام برای اوست

در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با ایـن درد  اگر دربنـد درمانند در مانـند

از دوستانی که این متن رو خوندن تقاضا دارم متن قبلی رو هم بخونن تا مبادا حق امام رضا ادا نشه هرچند با این چیزا ...

بی خیال

 


بچه زرنگش خوبه

یادش بخیر قدیما چه بازی هایی داشتیم. لعنت به این تکنولوژی که بازی هامون رو هم ازمون گرفت. الک دولک، بالا بلندی، قائم باشک، کلاه بازی، رد کن بره، اتل متل توتوله، هفت سنگ، خر پلیس، زوو (که الانم گاهی بازی می کنیم.) دقیقاً یادمه از همون اول که فرفره اومد دعواها شروع شد. بعدش هم که توپ اومد یه دعوای اساسی شروع شد، که همیشه پسرا می خواستن فوتبال بازی کنن ولی دخترا وسطی! سر آخر هم بر سر والیبال به اجماع می رسیدن! لعنت به این پیشرفت!

بچگی ما خورده بود به زمان جنگ. دختر و پسر انواع اقسام «تفنگ بازی» و بازی های جنگی رو بلد بودیم. دقیقاً یادمه که اولین ایست و بازرسی مون رو هم تو همون شهرک نظامی که توش بزرگ شدیم تو سن 5 سالگی با رفقا گذاشتیم. چه حالی هم می کردیم. جلو ماشین فرمانده های جنگ رو می گرفتیم و ازشون کارت شناسایی می خواستیم! اونا هم حال می کردن وقتی آینده سازان مملکت رو می دیدن و با ما کمال همکاری رو می کردن!

اون موقع باباهامون که جبهه بودن. گاهی اوقات مادرهامون هم وقتی بحث اعزام نیرو یا کمکهای مردمی به جبهه پیش میومد و سرشون شلوغ می شد ما رو می ذاشتن پیش حاج بابا. (نمی دونم الان کجاست. اون موقع 80 سالی داشت،اگه هنوز زنده است، هر جا که هست ما نوکرشیم. تازه فهمیدم کی بود). ما چهار نفر بودیم که بیشتر پیش حاجی می رفتیم. حاجی هم رو ما اسم گذاشته بود. سربه هوا، وروجک، بی خاصیت، زرنگ. (بماند که من کدوم بودم!). اکثراً با همین اسمها ما رو صدا می زد. بالاخره یه روز «بی خاصیت» شاکی شد که این چه اسمیه که رو من گذاشتی؟!

حاجی هم خندید و گفت: آخه به درد نخورِ خنگ! چی بهت بگم؟! خنگ خوبه؟!

بی خاصیت گفت:اصلاً چرا به ... می گی زرنگ؟! و هی می گی بچه زرنگش خوبه؟!

حاجی جوابی نداد. خندید و گفت امروز بهتون می گم.بعد از یک ربع گفت: بچه ها من دارم می رم جایی کار دارم. اینجا رو مرتب کنید تا من بیام. واسه هر کسی هم که بچه خوبی باشه یه جایزه خوب می خرم.

سر به هوا که طبق معمول اسباب بازی ریخته بود دور خودش و با اونا مشغول بود و اصلاً نفهمید که حاجی چی گفت و کجا رفت. سرگرم بازی و خوراکی و این جور چیزا شد.

وروجک هم تا دید حاجی رفت شروع کرد به شیطنت. از در و دیوار بالا می رفت. همه چیزو بهم ریخت و خونه رو  داشت کثیف می کرد. همه رو شاکی کرده بود. هی میومد به هر کدوممون یه کرمی می ریخت. داد همه رو در آورده بود. بعضی وقتا هم می گفت: چون حاجی گفته خونه رو مرتب کنم من دارم بهمش می ریزم.

بی خاصیت هم که هیچی! مثل خنگ ها تا دید آقا رفت بغض گلوش رو گرفت ولی چون آقا رو دوست داشت کم کم شروع کرد به خونه رو تمیز کردن ولی همین که شرارت وروجک رو دید. بغضش ترکید. نشست وسط اتاق و زد زیر گریه.هی می گفت: حاجی بیا، مامان بیا، آقا بیا، آقا بیا.اینا نمی ذارن من اتاق رو مرتب کنن آقا بیا. اینا خیلی بدن. آقا بیا.دلم برات تنگ شده.

ولی بچه زرنگ حواسش بود. دید که آقا از خونه بیرون نرفت و رفت پشت پردهء در قائم شد. تند و تند شروع کرد به مرتب کردن. تند و تند مرتب کرد. هی وروجک بهم می ریخت و این مرتب می کرد. بعضی وقتا هم کمرشو صاف می کرد و یه نگاه به پرده می انداخت. رد تنِ حاجی رو پرده می دید که داره می نویسه و حساب کتاب می کنه. فهمید که داره واسش جایزه می خره. خندید و دوباره تند و تند خونه رو مرتب کرد. هی نگاه می کرد سمت پرده و می خندید. دلش هم تنگ نمی شد.چون می دید که آقاش داره نگاهش می کنه. چون می دونست آقاش همین جاست.

وروجک همه جا رو بهم ریخت و نا مرتب کرد. ولی می دید زرنگ می خنده و مرتب می کنه. خوشحال بود و نا راحت نمی شه. سرآخر همه جا رو بهم ریخت. نزدیک بود که خانه را آتش بزنه که آقا(حاجی) اومد و همه رو سر جاشون نشوند. وروجک رو تنبیه کرد و کلی چیزم واسه زرنگ خریده بود.کلی خوردنی از اون خوردنی ها که ما ندیده بودیم. زرنگ بازم زرنگی کرد و جایزه ها رو کنار زد و پرید بغل حاجی.

بچه ها بیاین زرنگ باشیم.بی خاصیت(خنگ) و سر به هوا نباشیم. شیطون که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش. نگاه کن پشت پرده ردِ تنِ آقا را ببین و بخند. خوشحال باش و کار کن. کار خوب کن. خانه را مرتب کن.آقا هم ترا می بیند غصه نخور.

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم ترا

یا علی



برگرفته از کروش علیانی


اگر نامه‌ام به نام تو آغاز می‌شد،

    نظر

اگر نامه‌ام به نام تو آغاز می‌شد، اگر دفترم با یک اشاره تو باز می‌شد، اگر دست‌هایم با نفس تو گرم می‌شد، اگر دلم با لبخند تو نرم می‌شد، اگر پشت درهای بسته نبودم و اگر از روزگار خسته نبودم، باز می‌توانستم همسایه یاس باشم یا هم‌بازی پروانه‌ای با احساس باشم.
اگر دیوارهای سرد روبه‌رویم قد نمی‌کشیدند، اگر بادهای ولگرد سیب‌هایم را از شاخه نمی‌چیدند، اگر آرزوهای ریز و درشتم پرپر نمی‌شد، اگر گوش فلک کر نمی‌شد، اگر همه رودخانه‌ها آرام بودند، اگر زمین و زمان رام بودند، اگر لباس فطرتم آلوده نیرنگ نمی‌شد و اگر دل دریایی‌ام سنگ نمی‌شد، باز می‌توانستم با ستاره‌ها تا صبح بیدار باشم یا عاشقانه در حسرت دیدار باشم.
اگر افتادن برگ را باور می‌کردم، اگر آمدن مرگ را باور می‌کردم، اگر از عشق غافل نمی‌شدم، اگر این همه عاقل نمی‌شدم، اگر تپش قلب تو را فراموش نمی‌کردم، اگر فانوس‌های خاطره را خاموش نمی‌کردم، اگر با اتفاقی که افتاده نمی‌رفتم و اگر از یاد تو چون باد نمی‌رفتم، باز می‌توانستم با تو آغاز شوم یا درون غنچه بمانم و راز شوم.
اگر کوچه‌های زندگی بن‌بست نبود، اگر دل ساده‌ام بت‌پرست نبود، اگر پیوسته سبزه‌ها و درختان را دعا می‌کردم، اگر نیمه‌شب‌ها تو را صدا می‌کردم، اگر از همه جا بی‌خبر نمی‌شدم و اگر بسته کاش و اما و اگر نمی‌شدم، باز می‌توانستم نام تو را به زبان بیاورم یالااقل دستی به سوی آسمان بیاورم.

................................

خدایا خیلی دلم برای روزای با تو بودن تنگ شده

اما جه کار کنم

غرق تو گناه شدم

دیگه آدم نیستم

فقط خودت میتونی کمکم کنی

پس تنهام نذار